عزیز دل مامان و بابا، ساریناعزیز دل مامان و بابا، سارینا، تا این لحظه: 15 سال و 6 ماه و 22 روز سن داره

سارینا تموم هستی مامان و بابا

24 فروردین .... ( تولد 2سالگی سارینا....تموم هستی مامان و بابا)

  ٢٤ فروردین سال ٩٢ نیز رسید.....     ستاره ی آسمون زندگیمون: ٢ سال از درخشش تو می گذره.    دوسال پیش در چنین روزی خداوند عشق رو به ما هدیه داد تا   بهار زندگیمون باشه   ...   ومن با قلبی لبریز از شکر وسپاس پروردگار، عاشقانه تو را در آغوش میفشارم تو بخش دیگری از احساسات نهفته در وجودم رو به من شناسوندی. تو وجود منو از نو با مطلعی تازه سرودی...   تو تنها کسی هستی که منو "مادر"نامیدی.    تولدت مبارک.         ٢٤ ماهه که مادر ...
7 ارديبهشت 1392

اولین اجبار توی زندگی ات ... (از شیر گرفتن سارینا جون)

سارینا جون، دختر گلم، همان طور که در پست های قبلی گفته بودم، قرار بود که دوم یا سوم فروردین شما رو از شیر بگیرم که به علت سفر مشهدمون ، این قضیه به بعد از سیزده فروردین موکول شد... بعد از سیزده بدر هم که از مشهد اومدیم به علت سرمای ناگهانی هوای مشهد شما سرما خوردی و طبق مشورتی که با بزرگترهای فامیل انجام دادیم تصمیم بر این شد که اجازه بدیم شما حالتون یک کمی بهتر بشه و بعد این کار رو عملی کنیم... خلاصه دیگه در روز 17 فروردین تصمیم مون رو قطعی کردیم و موقع نماز مغرب و عشا به همراه مامانی منیژه و خاله زهرا و بابا محمد به امامزاده یحیی رفتیم. طبق سفارشات دینی، یک دونه انار همراه خودمون بردیم که من اونجا دونه کردم ...
6 ارديبهشت 1392

سارینا در سیزده بدر 1392 ....

دختر نازم.... بعد از کلی خستگی تقریبا ساعت ٧ صبح ، روز سیزده بدر از مشهد به شهر خودمان رسیدیم... شب قبلش در قطار بابایی با ما تلفنی تماس گرفته بود و گفته بود که برای سیزده بدر می ریم باغ آقاجون... به محض اینکه رسیدیم سریعا خوابیدیم خیلی خسته بودیم ولی خلاصه هر جوری بود تا ساعت ١٢ خودمان رو به باغ آقاجون رساندیم...   همه جمع بودند و مثل هر سال بعد از خوردن آش رشته و کمی گشت و گذار در باغ وقت ناهار شد... من و بابا که خیلی خسته بودیم و شما هم که سرما خورده بودی و یک کمی در غرغر به سر می بردی. خلاصه بعد از صرف ناهار که مثل رسم هر سال سبزی پلو بود و خوردن چای و یک کمی تنقلات سریع تر به سمت خونه مون برگشتیم که ا...
6 ارديبهشت 1392

احوالات سارینا در نوروز 1392 + دومین سفر سارینا به مشهد مقدس...

عزیزم، دختر گلم.... امسال تعطیلات نوروز رو بیشتر با عیددیدنی ها سپری کردیم ....     بیشتر ایام رو مهمانی بودیم و روزی که خونه ما همه دعوت بودند، ششم فروردین بود... نمی دونم چرا هر موقعی بخواد برنامه ای باشه و یا سفری یا مهمونی در پیش داشته باشیم، سارینا خانوم یادش می افته که مریض بشه. بله عزیزم، شما یک روز قبل از مهمانی ما، وضعیت معده ات به هم ریخته بود که فکر می کنم به علت خوردن بیش از اندازه تنقلاتی مثل آجیل بود، خلاصه اینکه هر یک ساعت به یک ساعت باید لباس هات رو عوض می کردم . از یک طرف نگران وضعیت شما بودم که در ایام تعطیل مطب دکتر باز نبود و از طرف دیگر نگران بودم که خدا نکرده مهمونی مون خوب پیش ن...
3 ارديبهشت 1392

داستان اضافه شدن " مُ " و " اَمَن " به لغت نامه سارینا...

در اسفند ماه سال قبل (1391) عمو جمال و معین به سمنان آمده بودند که ما آنها رو خونه مامان جونی شون دیدیم. اوایل خجالت می کشیدی که بغل معین بری ولی کم کم که یخت باز شد دیگه هر کاری که داشتی به او می گفتی و این لطف شما نسبت به معین در حدی زیاد شد که دیگه هر جا می رفت تو هم پشت سرش بودی و با " مُ " گفتن صداش می کردی....     در ایام عید که معین و احسان و امیر محمد و امین به سمنان اومده بودند، به حساب اینکه اسم معین رو یاد گرفته بودی به هر چهار نفرشان " مُ " می گفتی.     در همان روز اول عید به واسطه گوشی امین، رابطه ات با امین آقا خیلی خوب شد و در همان ساعات اولیه اسمش رو هم یاد گرفتی و بهش...
2 ارديبهشت 1392

خاطراتی از تحویل سال 1392...

عزیز دلم، دختر گلم... خدا رو شکر جشن تولدت هم خیلی باشکوه برگزار شد... ایشالاه به زودی گزارش کاملش رو توی وبلاگت ثبت می کنم...این همه تاخیر هم به خاطر این بود که شدیدا درگیر کارهای جشن تولدت بودم و سعی می کنم تمام مطالب باقی مانده رو برات بنویسم.     حالا می ریم سراغ خاطرات مربوط به تحویل سال 1392:   عزیزم، امسال تقریبا ساعت دو و نیم بعدازظهر تحویل سال بود و درست زمان خواب شما بود... سعی کردم که صبح، خانوم رو دیرتر از خواب بلند کنم که موقع تحویل سال خواب نباشه.  بعد از بیدار شدن و صبحانه خوردن کمی از کارهای باقیمانده رو انجام دادیم و تقریبا ساعت 12 ظهر بود که رفتیم برای خر...
1 ارديبهشت 1392

فرشته زندگی مون دو ساله شد.....

عزیزم..... گلم.... عسلم.... نازم...نازنینم.... دلبرم... فرشته مهربونم... دخترم و بالاخره سارینای خودم مامانی تولدت مبارک باشه... خیلی خیلی خوشحالم از اینکه دارم با چشمان خودم بزرگ شدن و خانوم شدنت رو می بینم... شاید باور نکنی که در این لحظات شب که دارم برات این پست رو می نویسم، چشمام پر از اشکه ... بله اشک شوق.. اشک می ریزم و برای هزار و هزارمین بار خدا رو سپاس می گم که یکی از فرشته هاش رو به من و بابا هدیه داد... شکر می کنم که سالمی، شکر می کنم که دختر مهربونی هستی.. شکر می کنم که سالمی و فضولی می کنی و شکر می کنم که لیاقت بهم داد تا دو سال رو برای فرشته اش مادری کنم ..  مهربونم، خیلی دوستت دارم، خیلی زیاد حتی بی...
24 فروردين 1392

حضور سارینا جونی در کنار دیگ سمنو.... (اسفند 1391)

سلام به دختر گلم.... می دونم که بعضی مواقع مامان تنبلی می شم و دیر به دیر میام که برات بنویسم.... ولی خودمونیم، فقط تنها تنبلی من نیست و خودت هم به قدری بازیگوش شده ای که دیگه هیچ فرصتی رو برای آدم خالی نمی گذاری و از انواع فضولی ها و البته کنجکاوی ها دست بردار نیستی.... عزیزم، در اسفند سال ٩١ مامان جونی تصمیم به پختن سمنو گرفت که سارینا خانوم طبق معمول حضور به هم رساندند و ایشون هم در هم زدن سمنو، مامان جونی رو کمک کردن. اول که اومدی، وقتی متوجه آتیش شدی یک کمی ترسیدی و نزدیک دیگ نمی شدی و چون بابا محمد شدیدا اعتقاد داره که دخترش باید همه چیز رو تجربه کنه، بغلت کرد و کم کم ترست ریخت و شروع به هم زدن کر...
23 فروردين 1392

بهترین سفر سارینا در سال 1391 + 23 ماهگی دخملم....

سلام به دختر گلم اولا سال نویت مبارک باشه و طبق همان چیزی که فائزه جون گفته بود ایشالاه که سالی سرشار از سلامتی و موفقیت پیش رو داشته باشی. ولی در پست بعدی مختص سال نو برایت می نویسم و در این پست می خوام خاطرات مانده از سال ١٣٩١ رو برایت بازگو کنم. با یک کمی تاخیر می خوام خاطره اولین سفرت رو به مشهد مقدس بنویسم... از وقتی که به دنیا اومدی، چند باری می خواستیم که تو رو به مشهد ببریم ولی قسمت نمی شد تا اینکه در اوایل اسفند ماه سال 91 بابایی حسین بلیط قطار گرفت و ما رو در کار انجام شده قرار داد و در واقع یک توفیق اجباری شد که بتونیم به اون بارگاه مقدس و نورانی سفر کنیم... در این سفر به این یقین رسیدم که اگر ...
15 فروردين 1392